بلاگفا...

قبلنا شمارِ دوستام توو بلاگفا زياد تر بود. كلي تكست تكست تا دمِ صُبُ اين داستانا:)))

جيرآن گلنآز محدثه. فاطمه و كامنتاي طويلش با كلي حرفُ نصيحتآي دوس داشتنيش:-* يه دختركي كه اون اواخر باهاش اشنا شدم به اسمِ سلما. شهريورُ علي. درددلاي قبل عيدي يكي  از بلاگرا باهام. اون همه كامنت بازي و خنده و شوخيُ هواي همُ داشتن! خداحافظي تك تك بچه هايي كه اوردن اسم همشون از وقتم خارجه. سر هركدوم از خداحافظيا بغض كردن! اره. همينقدر شخصيتاي بلاگفا برام عزيز بودن. دونه دونه رفتن. مني كه دنيام نصفه نيمه مونده انگار وقتي نميدونم ساجده الان حالش خوبه كجاشس؟ مهلاي پر استرسون بالاخره به رشته اي كه ميخواس رسيد؟ رضا چي؟ هنوزم فك ميكنه از همه جا رونده شده؟ حتي نگين! چه ماجراهايي داشتيم.  قد  همه ي عمرم با بلاگفا و ادماش خاطره دارم! اما الان. دور شدم. از همشون. خودم خواستم. تقصير خودمه. البته كاريو كردم كه به نفعم بود. اومدم بينِ ادماي واقعي. سعي ميكنم كمتر حسِ غريبگي كنم پبش ادما. اون حساي عجيبم كمتر شده. بيشتر ميخندم. حتي امروز سعي كردم انرژيمُ به همه ي دوروبريام منتقل كنم. بخندمُ شيطنت كنم. توو خودم نباشمُ نق نزنم:)) كاش ميشد دو طرفُ هم داشت. دلم برا يه دل سير چرخ زدن شبونه توو بلاگفا. دوِ شبايي كه سر درددل همه باز ميشد و تويي كه يه شبه با خوندنشون ميشدي سنگ صبور. دلم برا همه اينا تنگه. براي رفقايي ك بودنُ ديگه نيستن. هنوزم يكي دو نفري هستنا. ولي كمتر. بمونين. بنويسين. انقد همه نريد. بلاگفا مث خونه مرده ها شده. همه وبا دس نخورده. يكيو از رفقا ميبينم پست گذاشته ذوق ميكنم. بنويسين. خب؟:)
منبع این نوشته : منبع
بلاگفا ,كمتر